یک صحنه ی تأثیر گذار که توجه همه ی کسانی که با ژان بودریار1 متفکر فرانسوی آشنا هستند را به خود جلب کرد، صحنه ای بود که نیو یک کتاب ِ توخالی را باز می کند.دوربین به اندازه ای روی جلد کتاب مکث می کند که بتوانیم عنوان روی جلد کتاب را بخوانیم: وانموده ها و وانمایی2 که نام کتابی از ژان بودریار، یکی از مشهورترین تئوریسین های فرانسوی ِ عصر حاضر است. به علاوه وقتی کتاب باز می شود می توانیم عنوان یکی از فصل های کتاب را بخوانیم: "در باب ِ هیچ انگاری3 ".
اما امکان اینکه همه ی این ها بی معنی باشد وجود ندارد؟ هر چه باشد سازندگان فیلم (برادران واچفسکی) می توانستند به سادگی و به شکل تصادفی به جای این کتاب از هر کتاب دیگری برای این صحنه استفاده کنند، خب چگونه می توانیم بفهمیم انتخاب آنها واقعاً می خواهد چیزی با معنی درباره ی منظور آنها در فیلم به ما بگوید؟ ما شهادت بودریار را داریم که گفته است واچفسکی ها از او خواسته بودند که به آنها در ساخت فیلم مشاوره دهد )او این پیشنهاد را نپذیرفت4( و همچنین واچفسکی ها از کیانو ریوز5 هنرپیشه ی نقش اول فیلم خواسته بودند که به عنوان یکی از مراحل آماده سازی ِ خود کتاب بودریار را بخواند (ریوز بعد از خواندن کتاب گفته : اوه جالبه!،جالبه! 6) و مهمتر از همه، ما نقل قول مستقیمی از بودریار در فیلم داریم (وقتی مورفیوس به نیو برای ورود به "صحرای واقعیت" خوشامد می گوید. عبارتی که بودریار در همان صفحات آغازین کتاب ِ وانموده ها و وانمایی آن را به کار برده است) و ارجاع مشخصی به بودریار در فیلمنامه ی سال 96 ماتریکس وجود دارد که در فیلمنامه ی نهایی از آن استفاده نشده است ( تو در خیال7 بودریار زندگی می کرده ای).
به نظر می رسد نگاهی به ایده های بودریار به فهم بهتر ما از محتوای اندیشمندانه ی فیلم های ماتریکس کمک می کند .
ایده های بودریار ( یا حداقل یک وانمایی ِ هیچ انگارانه ی آنها )
بیایید با عنوان کتاب و فصلی که در فیلم ماتریکس نشان داده شده آغاز کنیم، چون آنها پنجره ای به جهان بینی بودریار برای ما فراهم می کنند. وانمودها، تصاویر و شکلی از اشیا هستند. وانمایی، یک بدل سازی8 است. ادعای بودریار این است که امروزه ما در جهانی بَدَلی زندگی می کنیم – و می گوید که این پدیده چیز جدیدی است، قسمتی از دوره ی تاریخی ِ جاری که پست مدرنیته نامیده می شود – یک جهان بسیار مصنوعی مملو از تصاویر، نشانه ها، رو نوشت ها، و مدل ها. در این جهان تکنولوژیک و کامپیوتری شده ی واقعیتِ مجازی و اشباع از رسانه، ایده ی جهان ِ واقعی ِ نهفته در نمایش گیج کننده ی تصاویر و وانمایی ها، از دید ما خارج شده است. همانطور که خود بودریار شرح می دهد:
واقعی، از سلولهای مینیاتوری، ماتریکس ها، و بانک های حافظه، و مدل های کنترل، تشکیل شده است – و می تواند بینهایت بار ِ دیگر از اینها بازتولید شود ... واقعی، دیگر واقعاً واقعی نیست...یک حادّ واقعی، که از پرتو سنتز مدل های ترکیبی در یک حادّ فضای بدون وجود اتمسفر تولید شده است. (ص.2)
یک خواننده ی هوشیار نه تنها به این نکته توجه خواهد کرد که به نظر می رسد شرح ِ بودریار بسیار به ماتریکس شبیه است، بلکه همچنین به این نکته که او حتی از همان واژه ]ی ماتریکس[ استفاده می کند، گو اینکه به شکل جمع از آن استفاده می کند. تعجبی ندارد که برادران واچفسکی به منظور الهام گرفتن به او توجه کرده باشند! هنگامی که بودریار می گوید که ما قدم به "فضایی که خمیدگی های آن دیگر واقعی نیستند" گذاشته ایم، رزونانس های ماتریکس فقط تشدید می شود
عصر وانمایی....موضوع جایگزینی ِ نشانه های واقعی با واقعی، به عبارت دیگر کارکرد ِ بازدارنده ی هر فراگرد واقعی به وسیله ی جفت کارکردی ِ آن، یک ماشین وابسته به برنامه ریزی و فرا پایدار ِ کاملاً بازنمودی که همه ی نشانه های واقعی را ارائه می کند...( ص 2 )
فصل "در باب هیچ انگاری" که برادران واچفسکی ما را در فیلم ماتریکس به آن هدایت می کنند را به یاد خواهید آورد، و کوشش فراوانی که سازندگان فیلم به خرج داده اند تا دوربین آن را نشان دهد، آشکار و جالب توجه است. برای به تصویر کشیدن و قابل مشاهده بودن این عنوان وقتی کتاب ِ تو خالی باز می شود باید کتاب را از آخر به وسط و از صفحه ی سمت راست به صفحه ی سمت چپ باز کنند (در واقع این فصل، فصل آخر کتاب است). بنابراین من فکر می کنم می توان با اطمینان گفت که "در باب هیچ انگاری" تصادفی در فیلم ظاهر نشده است.
اما هیچ انگاری چیست؟ اگر فیلم لبوفسکی بزرگ9 را دیده باشید ممکن است قهرمان آن فیلم را به یاد داشته باشید، آقای ژیگول که به طور مکرّر به وسیله ی کسانی که خود را "هیچ انگار" می نامند ترسانده می شود، آنها برایش تشریح می کنند که "به هیچ چیز باور ندارند". و در حقیقت nihil، ریشه ی این کلمه، به معنای هیچ10 در زبان لاتین است. معمولاً واژه ی به کار رفته بدون دقت مورد استفاده قرار می گیرد، و به دکترین های پراکنده ای اشاره دارد. ممکن است کسی که وجود هر چیزی را انکار می کند، یا متواضعانه تر – باور دارد – هیچ چیز قابل شناخت نیست، را هیچ انگار خواند. اگر عامیانه تر بگوییم، هیچ انگاری به دیدگاهی اشاره دارد که ارزش ها و باورهای سنّتی را بی پایه و اساس می داند یا به این ایده که وجود، بی معنا و پوچ است، اشاره دارد. اما انکار حقیقت عینی خواه به صورت عام، و خواه در حوزه ی خاص ارزش ها و اخلاق معنای دیگری می یابد. در نهایت، هیچ انگاری می تواند به این باور اشاره داشته باشد که شرایط اجتماعی آنقدر بد است که نابودی ِ آن با خشونت نیز مطلوب است.
تفکّر بودریار که هم دربرگیرنده ی عناصر قوی ِ هیچ انگاری در همه ی این معانی ذکر شده است و هم دربرگیرنده ی این موضوع است که آن را به عنوان تازه وارد جدید به عرصه ی جهان می بیند، یک بیماری ِ شرایط پست مدرن ما، برجسته است. در حالی که او نمی گوید هیچ چیز وجود ندارد، بر این مطلب تأکید دارد که به خاطر ]وجود ِ[ غبار ِ تصاویر و وانمایی ها، واقعیّت ناپدید شده است و دیگر وجود ندارد. و بودریار تأکید بیشتری می کند که جهان پست مدرن خالی از معنا است. چون جهان ِ وانموده ها و وانمایی ها است، هیچ عمقی ندارد. همه چیز سطحی است و هیچ چیز پایدار و دائمی نیست. تصاویر، نشانه ها، وانمایی ها، و مدل هایی که دربرگیرنده ی حادّ واقعیت11 معاصر هستند به طور دائم در حال حرکت و جنبش و جوش هستند و بی وقفه بر سرعتشان افزوده می شود. اما معنا، به عمق و استواری و ثبات و واقعیّت بستگی دارد. تئوری هایی که نمی توانند به هر چیز واقعی دست یابند در نهایت بی معنی خواهند بود. بنابراین زندگی در جهان پست مدرن ِ ما هر چه بیشتر و بیشتر و به طور دائم بی معنی و بی معنی تر می شود. همانطور که او (در فصل ِ "هیچ انگاری" که در فیلم هم به آن ارجاع شده است) می گوید، " من یک هیچ انگار هستم ]زیرا[ انقلاب قرن بیستم یعنی پست مدرنیته، که فراگرد عظیم ِ نابودیِ معنا است را مشاهده می کنم، می پذیرم، در نظر می گیرم و تجزیه و تحلیل می کنم" ( صص161 – 160). پاراگراف یکی مانده به آخر مقاله (و کتاب) با این اعلامیه ی ساده آغاز می شود که "امیدی برای معنا وجود ندارد" (ص 164).
درباره ی حقیقت چطور؟ بودریار تشریح می کند:
باور به حقیقت ... نقطه ضعف ِ ادراک و عقل سلیم است... واقعاَ هیچ کس به ] امر [ واقعی باور ندارد... باور ما به واقعیت و گواه آن ... خجالت آور است. حقیقت، چیزی است که باید به آن خندید. ممکن است کسی رویای فرهنگی را ببیند که در آن پس از شنیده شدن ِ "این حقیقی است، این واقعی است"، خنده سر دهد... وانمودها تبدیل به واقعیت شده اند!...اکنون وانموده، نه حقیقت را بلکه این نکته را که چیزی وجود ندارد یا به عبارتی، استمرار پوچی را پنهان می کند12.
اگر بودریار به همه ی شالوده های هیچ انگاری دست زده باشد، فقط یک کار برای او باقی می ماند... او باید هوادار نابودی ِ خشونت بار ِ نظم اجتماعی ِ جاری باشد. او آدم ِ شوخ طبعی است و خواهان آن است که بگوید: "در حالی که دیگران با اسلحه هایشان ترور می کنند، من یک تروریست و هیچ انگار در تئوری هستم. خشونت تئوریک نه واقعی، تنها راهی است که برای ما باقی مانده است(ص 163). موقعیت بودریار یک بار دیگر ارتباطی قوی با دنیای فیلم های ماتریکس برقرار می کند که در آن نیو، مورفیوس، و ترینیتی و دیگر همقطاران آنها در پیکار برای غلبه بر سلطنت ماتریکس، درگیر ِ خشونت و تروریسم می شوند. اما بودریار در تفکر مجدد بر خلاف جنگجویان ِ ضد ماتریکس فقط از خشونت و تروریسم ِ تئوریک یا هر چیزی که اسمش باشد هواداری می کند. (او در این مورد توضیحی نمی دهد اما از سوی دیگر از آنجایی که اصرار دارد امیدی به معنا در عصر پست مدرن ما وجود ندارد، دچار تناقض نیز نشده است). اما در تفکر سوم ممکن است این مقایسه صحیح باشد، زیرا از یک نظر اکثر کشتارها در فیلم های ماتریکس واقعی نیستند. آنها کشتارهای مجازی هستند، و احتمالاً قابل مقایسه با تروریسم تئوریک بودریار. به علاوه مسائل با این واقعیت که بودریار پس از مطرح کردن تایید تروریسم ِ تئوریک، آن را پس می گیرد، پیچیده تر می شود، به این خاطر که "چنین احساسی، آرمانشهری است". او چنین شرح می دهد در حالی که "تروریست بودن چیز خوبی خواهد بود "دیگر نمی توان یک تروریست بود زیرا "مرگ، شامل تروریست هم می شود" دیگر معنایی نخواهد داشت. ( ص 163).
دیوید دتمر
مترجم: ح.ع
این عکس به نظر من عکس عجیب و غریبیه... جوری که خواهی نخواهی آدم رو به فکر کردن میندازه... فکر کنم دلایل این امر یکی زاویه خاص دوربین باشه که آسمون آبی رو خیلی بزرگ نشون داده و دیگری سیاه بودن پیکره ی آدمای توی عکس باشه... عجب زاویه ی جالبی... عجب!
حالا میخوام یه خورده درمورد آدمای توی این عکس حرف بزنم... میگن آدما دنیا رو همونطور که خودشون هستن می بینن و تفسیر می کنن... خب ... از اونجایی که من آدمی هستم که واسه ی دوران بچگیم ارزش زیادی قائل هستم و هر وقت بهش فکر می کنم یه غم سنگینی رو دلم می شینه ... این عکس قاعدتا باید برای من جالب باشه... ببینید بچه ها چطور در حال بازی کردن هستن! این یعنی اینکه این عکس منو پرتاب می کنه به اون دوره ی شرّ و شلوغی هام که از صب تا شب یه سره تو کوچه بازی می کردم و دنیا برام یه اسباب بازی گنده بود!... می بینید آدم چه جوری همه جا فقط از خودش حرف می زنه! ... خب... این از بُعد احساسی ِ قضیه سعی می کنم بگذرم... سعی می کنم آبغوره نگیرم و حرفم رو ادامه بدم!
اول می خوام با اون پسر بچه ی سمت راستی شروع کنم ... از زاویه ی بدنش و فرم حرکتش معلومه که در حال دویدنه... حالا دومی را نگاه کنید... انگار داره دنبال چیزی می گرده ...سومی داره با مامانش بازی می کنه و چهارمی که دختره ... داره تاب بازی میکنه... برداشت من اینه که این چهار تا بچه در لحظه ی بسته شدن دیافراگم دوربین دارن عشق دنیا رو می کنن ... و خلاصه دنیا به کامشونه ... با اینکه صورت هیچ کدوم معلوم نیست ولی عکس داره این مساله را فریاد می زنه!
اما من وقتی توی این عکس غرق می شم ...نمی دونم چرا یه دفه احساس می کنم این عکس کل زندگی آدم رو به تصویر کشیده ...بچه های توی عکس تبدیل به آدم بزرگا می شن و هر کدوم انگار یه تیپ از آدما رو به تصویر می کشن...سمت راستیه تبدیل به آدمی می شه که از صبح ِ خروس خون تا بوق سگ داره می دوه تا احتیاجات مادّی ِ خونواده اش رو تامین کنه... دومی آدمی می شه که همش داره جستجو می کنه و می خواد سر از کار عالم در بیاره و آخرش هم خدا می دونه کارش به کجا می رسه... سومی یه دیوونه ی همیشه خوشه که باید شیرین سی و پنج رو داشته باشه و اگه یه روز از خونه بره بیرون دیگه برگشتی براش قابل تصور نیست...چهارمی هم یه زن تنهاست ... زنی که ترجیح می ده کسی وارد زندگیش نشه ... و تا آخر عمر مجرّد بمونه ... آدم دست به قلم می شه تازه می فهمه چقدر بدبینانه به همه چیز نگاه می کنه!
با اینکه همه ی عزیزان پشت دوربین و جلوی دوربین شاد هستند! ولی اون سیاهی ... اون سیاهی ِ وحشتناک! سایه اش رو روی دل من پهن می کنه ... و تا عمق وجودم نفوذ می کنه ... اون سیاهی چیه! ... نمی دونم ... چرا توی عکسی که نود درصدش آبی و روشنی و زندگیه... اون سیاهی ِ لعنتی باید اینجوری منو به هم بریزه؟ چرا؟ یکی لطفا جواب منو بده ...
آسمون بالا سرشون رو خوب نگاه کنید ... ببینید آدمها چقدر در برابر بزرگی اون حقیر و ناچیز هستند... فی الواقع ... ما پشّه ای بیش نیستیم در این اقیانوس لاجورد!
یه حس عجیبی به دلم چنگ می زنه و منو ول نمی کنه ... نمی دونم چیه ... چرا یاد خیام افتادم ؟ ... از خاک بر آمدیم و بر خاک شدیم... این تناقض ِ سیاهی و روشنی ِ زندگی آدمو به سر حدّ جنون می رسونه! و مثل پاندول ساعت همش از این سر به اون سر در نوسانی... نمی دونی دلت رو به شادی بچه ها خوش کنی ... یا از سیاهی عنکبوت واری که داره به سمتت میاد و هر لحظه تورو بیشتر به دام میندازه در هراس باشی؟ ... یاد این افتادم از اخوان خدا بیامرز که این روزا هفدهمین سالمرگش بود و من بازم نتونستم برم سر خاکش..."بر زمین افتاده پخشیده ست" ... بقیه اش یادم نمیاد ... "از این اَوِستا" را باز می کنم ... صفحه ی نود و پنج ... آره... خودشه :
بر زمین افتاده پخشیده ست،
دست و پا گسترده تا هر جا.
از کجا؟
کی؟
کس نمی داند
و نمی داند چرا حتی.
سال ها زین پیش
این غم آور وحشت ِ منفور را خیام پرسیده ست؛
هیچ جز بیهوده نشنیده ست.
.
.
کیست تا پاسخ بگوید
از محیط فضل خلوت یا شلوغی، کیست؟
چیست؟
من می پرسم،
این بیهوده،
این تاریک ِ ترس آور
چیست؟
******************************************
سه و پنج دقیقه ی بامداد ... دهم شهریور هشتاد و شش
دیروز تقریبا کامل بی خیالت شده بودم ... سعی می کردم اصلا بهت فکر نکنم... تقریبا دو فصل کتاب رو تایپ کردم و کمی هم ویرایشش کردم... یه روزِ خوب با بازدهی بالا ، از این شعارای مدیریتی ، بهره وری و کیفیت و کمیّت و هزار تا فاکتور دیگه ... حداقل ظواهر اینطور نشون می داد ... ولی تازه امروز فهمیدم دیروز چه خبطی کرده بودم ... امشب که اومدم سراغ توپ ِ پنبه ای ، دیدم وارفته ... پنبه هاش داشت ازش جدا می شد... هر وقت یه مدت زیاد ازت غافل می شم ... این توپ پنبه ای وا می ره... از خودم خجالت می کشم و سریع با دو دست، توپ ِ پنبه ای را گرد می کنم ... مثل درست کردن یه گلوله ی برفی می مونه ... کمی نگاش می کنم و بعد دوباره میذارمش توی کشو ... یه چیزی داشت یادم می رفت... کمی بوش می کنم ... با این که هیچ بویی نمی ده ولی مثل توی فیلما بوش رو می کشم تو ریه هام ... و بعد دوباره می ذارمش توی کشو...
چرا هیچ وقت به سکس با تو فکر نکردم ؟ چرا؟ ... این پسرا معمولا وقتی از یکی خوششون میاد معمولا توی ذهنشون همه کاری باهاش می کنن... ولی تو همیشه روبروم می شینی... و من فکر می کنم تو خدای منی ... حتی نمی خوام بهت دست بزنم ... فقط نگات می کنم ... و منتظر می مونم تا باهام حرف بزنی ... و من همینجور فقط نگاهت می کنم... تا صبح ... اذان صبح رو هم که می گن تو همینجور داری حرف می زنی و من فقط گاهی پلک می زنم ... می گن عشق تنها مَرَضی هست که از نگاه واگیره داره ! و من نمی دونم چرا اینجوری دچار ِ تو شدم... چون نه عاشق نگاهت شدم ، نه عاشق صورتت ، نه عاشق جسمت، نه عاشق طرز فکرت ، نه عاشق اخلاقت ... و بعد به خودم می گم پس آخه عاشق ِ چی ِ این خدا شدی ؟ ... و بعد همیشه یه جواب جلوم ظاهر می شه... چیزی رو در وجودت کشف کردم که منو یه راست می بره دَم ِ درِ خونه ی خدا ... که خود ِ تو هستی ... چند وقته زیاد از ایمان حرف می زنم ... تا حالا مزه مزه اش کردی ایمان رو ؟... لازمه بگم به تو ایمان آوردم ؟ ... یه وقت به خودت میای... می بینی ... داره بهت صیقل می زنه ... داری شفاف می شی ... داری زلال می شی... داری مث آب رَوون می شی ...
و بعد، یه روز می بینی ... اون اتفاق ِ بزرگ میفته ...
در حالی که هیچ آینده ای برای خودت متصور نیستی با قبول یک موقعیت ، یه دفعه می بینی همه چیز به صورت یک package ( بسته) بهت پیشنهاد میشه ! ولی باز هم این تویی که باید انتخاب کنی .... یا شاید هم قبلا انتخابت را کرده ای و الان اینجایی تا انتخابت رو درک کنی !
من نمی دونم ... هر چی هست باید زندگی را زیست T، یا به قول انگلیسی زبان ها (live your life )...
• نویسنده : Ben Witherington
• ترجمه و تلخیص: حمید عبدالغنی
زندگی پست مدرن ، ما را با سوء استفاده (manipulation) از ایده ها و تصاویر آشنا کرده است . در بعضی از همایند سازی ها ( (syncretismکه تکه های کوچک و بزرگی از ایده هایی که از منابع گوناگون گرفته می شود و در آمیختن آنها با هم در یک مجموعه .
بنابراین چندان شگفت آور نیست که جوهر مذهبی سه گانه ماتریکس از یک قسمت عرفان گرایی ، یک قسمت مسیحیت ، یک قسمت مذهب هندی ها و یک قسمت کونگ فو تشکیل شده باشد .
خود ِ نیو آمیزه ، یا بهتر است بگوییم تقطیری (distillation) از عصاره های مذهبی گوناگون است که از منابع گوناگون به دست آمده است . نشان صلیب که در انتهای قسمت سوم ماتریکس ( انقلابهای ماتریکس ) روی سینه نیو می بینیم شکی باقی نمی گذارد که واچفسکی ها روابط مسیح گونه ای
را در نظر داشته اند .
اما نیو چه نمایه ای (figure) از مسیح است ؟
در حالیکه نیو از چند جهت شبیه مسیح است ، مذهبی که او پیشنهاد می کند بیشتر مربوط به باور تواناییهای شخصی است تا دوری از گناهان و آن رهایی که نیو پیشنهاد می کند رهایی از تکنولوژی و برنامه های کامپیوتری لجام گسیخته (runaway ( است تا رهایی از لغزش ها و گناهان انسان .
آزاد سازی (Liberation) در این بینش ، بیشتر به آزاد سازی از دست سازمان های جاسوسی و دولت می پردازد تا اینکه به آزاد سازی از دست دشمن یا ارواح خبیث .خدای درون ماشین (dues ex machina) به خدا به مثابه ماشین (dues as machina ) یا دست کم شیطان به مثابه ماشین تبدیل می شود .
همانطور که کریس سی و گرگ گرت در گاسپل ریلودد به آن اشاره کرده اند تلاش مشهودی برای مربوط کردن نیو و مسیح در سه گانه ماتریکس به شکل های گوناگون صورت گرفته است .
نه فقط زنده شدن پس از مرگ در اواخر فیلم اول و سپس دوباره اشاره به زنده شدن ( یا تناسخ ؟ ) . او پس از مرگش ( پیروزی از طریق از جان گذشتگی ) در پایان فیلم سوم و نه به خاطر سرشت یا روح الهی نیو . و حتی نه فقط برای اینکه مورفیوس ، نیو و ترینیتی تشکیل یک چیز قدسی را می دهند ، با سایفر که نماد یهودا است ، و بین/اسمیت که نماد شیطان یا یک شیطان بزرگ است . سی و گرت اضافه می کنند وقتی نام مسیح برای سوگند خوردن در این فیلمها به کار می رود ، همیشه در رابطه با نیو بوده است . همچنین آنها اشاره می کنند که نام توماس اندرسن است که ما را یاد انجیل یوحنا و توماس شکاک می اندازد . اما این توماس – بیشتر - به خودش شک دارد ، تا اینکه به کس دیگری شک داشته باشد . در حقیقت او به روشنی در اواخر فیلم در گفت و گو با ترینیتی قبل از نجات مورفیوس عنوان می کند که برگزیده نیست :
نیو : من برگزیده نیستم ترینیتی
ترینیتی : نه. تو باید برگزیده باشی
نیو : متاسفم من فقط یه آدم معمولی هستم .
فقط برای اینکه به خودش ثابت کند اشتباه می کرده است کمی بعد زنده می شود و اسمیت را شکست می دهد . حتی وقتی برای اولین بار می فهمد برگزیده است ، نیو با شک به خودش دچار آسیب می شود.
در ماتریکس دوم نیو نگران است :
(( ای کاش ... ای کاش می دونستم قراره چی کار بکنم . همین . ای کاش می دونستم ))
ترینیتی پاسخ می دهد : (( اون – اوراکل – تماس می گیره. نگران نباش ))
ظاهرا این مسیح به یک اوراکل نیاز دارد تا به او بگوید چه کند . سرانجام یک بار که او در ماتریکس سوم می داند باید چه کاری انجام دهد ، به درستی نمی داند داستان به کجا خواهد انجامید .آیا ماموریتش موفق خواهد بود یا او زنده می ماند ، همانطور که او – در ماتریکس سوم - می گوید :
(( ترینیتی ... چیزی هست که باید بگم. چیزی که نیاز داری بفهمی . می دونم که باید برم . اما نمی دونم بعدش چی میشه ))
ترینیتی پاسخ می دهد : (( می دونم . تو فکر نمی کنی برگردی . من اینو وقتی که گفتی باید بری فهمیدم . می تونم اینو تو چهره ات ببینم . درست مثل تو که می دونستی ...))
پرتره نیو به عنوان انسان جدید New Man) )
نزدیک آغاز فیلم چوی به نیو (( عیسی مسیح خصوصی من )) می گوید . ترینیتی به او می گوید که او در جستجوی پاسخی برای این سوال است که (( ماتریکس چیست )) ؟
اما در حقیقت سوال حقیقی که باید پرسیده شود این است که چه کسی ما را از دست ماتریکس نجات خواهد داد ؟ و پاسخ ، نیو است . مثل ِ مَثَل های قدیمی ( old canard ) ، ((اگر پاسخ عیسی است ، پرسش چیست ؟ )). این سه فیلم می پرسند اگر ماتریکس مساله باشد راه حل چیست ؟
نیو بیش از اینکه پاسخ باشد راه حل است . ( در حقیقت او در جستجوی راه حل است ) .او بیشتر کار راه انداز ( stop gap ) است تا اینکه حقیقت ( Truth ) باشد .
هنوز چیزهای مسیح گونه ی ِ بیشتری در سه گانه ماتریکس نسبت به بازبینی سطحی آن وجود دارد . البته نیو فرزند آدم ِ آسیب پذیرتر و جایزالخطاتری نسبت به عیسی مسیح است . کسی که حتی عاشق می شود ، اما سپس در دنیای بسیار پیچیده و تاریکی که در آن ماشین ها همه کاره هستند زندگی می کند . او نه تنها عاشق می شود ، بلکه همچنین او فیگور مسیح خودخواه را وقتی که در ماتریکس دوم ، وقتی که آرشیتکت به او فرصت انتخاب می دهد ، به جای نجات زایان انتخاب می کند که ترینیتی را نجات دهد.
از آنجایی که نمایه ی ِ مسیح فقط یکی از منابع باز نمود (portrayal )نیو در سه گانه ماتریکس می باشد مشکل است بدانیم چقدر می توانیم بازتاب های زندگی مسیح را جدی بگیریم و آن ها را مقایسه کنیم .
نیو بر خلاف مسیح به طرز محسوسی (profoundly) خشن است . تزکیه ی ِ کلیسای مسیح به سختی در خور مقایسه با همه تیر اندازی و خرابی های فروباریده شده ((destruction unleashed توسط نیو می باشد . نیو بیشتر شبیه مسیح ، جنگجوی مکاشفات 19 است تا مسیح انجیل ها . در مکاشفات 19 مسیح به صورت یک جنگجوی سوار بر اسب سفید برای نبرد - بر اساس عدالت قضاوت کنید و بجنگید - به تصویر در آمده است . او ردایی آغشته به خون بر تن دارد و به دنبالش سپاهیان بهشت هستند . از آن سوی دهانش شمشیر تیزی می آید تا ملتها را سرنگون کند و گفته شده که بر آن ها با دست آهنین ِ خود مسلط خواهد شد . این مسیح خشم خداوند را اجرا می کند. حتی در اینجا مسیح با مبارزه عملی – از سد دشمنانش – عبور نمی کند . او فقط با قضاوت آشکار در مورد ملت ها عمل می کند . کلام او شمشیری است که به طور اثر بخشی آن چه را که گفته شده است را به سرانجام می رساند . بطور مشخص نیو فقط قضاوت آشکار ندارد بلکه به شکل عملی برای عدالت می جنگد .
تم یا موتیف خشونت در فیلم های پست مدرن عاملی با اهمیت است . گواه این ادعا فیلم های تارانتینو ، داستان های عامه پسند و بیل را بکش ، و مصائب مسیح ِ مل گیبسن و سه گانه ماتریکس ها است که از این اصل که فرهنگ آمریکایی از خشونت اشباع شده است حمایت می کند . ممکن است کسی این ادعا را قبول نداشته باشد و بگوید از آنجایی که بیشتر مبارزاتی که در ماتریکس انجام می شود شامل خشونت فیزیکی و واقعی نیست و فقط مبارزات ذهنی و روحی است . اما در ماتریکس سوم مبارزه نیو و اسمیت – در شهر صفر و یک - موجب مرگ نیو می شود . ما صرفا نباید فکر کنیم که همه این ها جنگ های ذهنی و روحی است . اگر ما پرتره ی ِ مسیح را در انجیل بررسی کنیم متوجه می شویم که جنبه های بی تردید برجسته و بارزی از توصیف مسیح وجود دارد که به طور قطع در نیو وجود ندارند . در حالی که لحظاتی وجود دارند که مسیح از بعضی چیزها بی اطلاع است ( نگاه کنید به مرقس 13:32 ) – اما – به طور کلی مسیح نه فقط به عنوان کسی که به امور آگاه است بلکه به عنوان یک معلم به تصویر در می آید . این ، چیزی است که در مورد نیو به سختی می توان گفت . در آغاز فیلم به نیو ، هکر کامپیوتری ، از طریق مورفیوس باید گفته شود که او برگزیده است ، و او کسی است که مورفیوس همه عمرش در جستجوی یافتن او بوده است . همچنین او باید به اوراکل درباره ی ِ آموزش چیزهای مهمی درباره خودش ، ماتریکس و آینده اعتماد کند . در حالیکه دیگران به نیو باور دارند ، آن ها حقیقتاً پیرو نیو نیستند . اما مسیح به طور واضحی مریدان خود را انتخاب می کرد و آموزش می داد تا پیرو او شوند . نیو ماموریتی یکتا دارد و در حالی که او متحدان و همراهانش ( مورفیوس و ترینیتی ) را دارد ، آن ها در حقیقت پیرو او نیستند . از طرف دیگر مسیح از ابتدای پیامبری اش می داند که کیست . اگر نه قبل از آن ، در صحنه غسل تعمید در مرقس 1 ، متی 3 ، لوقا 3 این مساله را آشکار می سازد . به او گفته شده است که او پسر خداوند است ، و او به پیش می رود تا بر وسوسه ها غلبه کند و رسالتش را در پرتو آن دانش به انجام رساند . از طرف دیگر نیو از همه می پرسد که آیا او برگزیده است ؟
تفاوت در این است که مسیح می داند کیست و برای کمک به ایجاد سلطنت ِ رهایی بخش الهی ِ خدا روی زمین با طرح و فهم ِ آگاهانه ی ِ برنامه ی ِ الهی ، رسالتش را ادامه می دهد. در حالی که نیو چیزی شگفت انگیز( (marvelous را به پایان می رساند . چیزی که حتی برای خود او هم عجیب است .
اما نیو فقط نیاز به آگاه شدن ( ( informed ندارد . او برای شروع دیدن به چشم خود و دیدن اینکه ماتریکس چیست باید منتقل شود – از زهدان ماتریکس به هاورکرافت – بنابراین یک فرآیند زایش ِ ناخوشایند وجود دارد که او از طریق آن بتواند واقعیت را ببیند . و به جای اینکه یک روح القدس مانند یک کبوتر مهربان بر او فرود آید یک ماشین او را از ماتریکس جدا می کند . این بیشتر به روشنگری مربوط است تا توانمند کردن .
ماتریکس دنیای رویایی ِ ساخته کامپیوتر ها است که برای فریب و کنترل انسان ها برای استفاده از آنها به عنوان منابع انرژی ِ ماشین ها ساخته شده است . نیو باید دوباره زاده شود ، دوباره سازمان دهی شود و دوباره آموزش داده شود .
در انجیل ها ، مسیح همیشه به عنوان یک معجزه گر ترسیم شده است در حالی که زنده کردن نیو به وسیله ترینیتی از طریق شکل ماتریکسی و شکل فیزیکی را می توان یک معجزه دانست . در کل ، رسالت نیو شفای مردم نیست بلکه مبارزه با شیطان است به خصوص مبارزه با برنامه های سرکش ِ زیانبار و ایجاد خشونت در ماتریکس . صحنه ای در ماتریکس دوم وجود دارد که مردم زایان برای شفا گرفتن به سوی نیو می آیند ، اما در حقیقت او به صورتی که آن ها را شفا بدهد به نمایش در نمی آید ، گر چه به نظر می رسد که ممکن است او این کار را انجام داده باشد . در حالیکه نیو می خواهد وارد زایان شود ، مردم زایان با هدایایی به سوی نیو می آیند. گرچه نیو می خواهد با ترینیتی خلوتی داشته باشد ، ترینیتی او را با محتاجان تنها می گذارد . و در ادامه در ماتریکس دوم ما شاهد هدایا و غذاهایی هستیم که پشت در اتاق نیو برای قدردانی از آن چه او ظاهرا برای کمک و شفا انجام داده است ، قرار دارد . با این وجود تصویر یا تاکیدی بر قدرت های نیو در این زمینه نیستیم ، بر خلاف آن چه که ما در تصویر مسیح در انجیل های مورد قبول می بینیم .
First encounter of a close kind
یک راه برای درک کاراکتر نیو در این فیلم ها ، تحلیل چگونگی رابطه او با کاراکتر های مهم دیگر است . رابطه نیو و مورفیوس از این نظر مهم است . مورفیوس بیش از فقط یک دوست یا پشتیبان ( (ally برای نیو است ؛ او بسیار بیشتر یک مرشد ( (mentor است . او بسیار بیشتر از نیو درباره ماتریکس می داند ، و نیو را از اهمیت خودش آگاه می کند . مورفیوس به نیو می گوید : (( چیزی که می بینی نمی تونی بیان کنی ... ) حتی مورفیوس از قبل می داند که ماتریکس محیطی مجازی است که نیو و دیگران در آن زندگی می کنند ، که همین مساله مشکل است .
بنابراین در ماتریکس اول مورفیوس نقش ِ فیگور ِ پدر که نیو را آموزش می دهد بازی می کند . اما چیزی قابل توجه تر در مورد مورفیوس وجود دارد . همانند مسیح در انجیل متی ، نیو می تواند به مورفیوس بگوید : (( متشکرم پدر ... چون این ها را از – دید – خردمندان و دانشمندان پنهان کرده ای ( بخوانید ماموران و آرشیتکت ) و آنها را به فرزند کوچکی نشان دادی ...
در واقع همان وقتی که آن ها می خواستند مورفیوس را در ماتریکس بکشند تا رمز ورود به زایان به دست ماموران نیفتد تنک می گوید : (( مورفیوس ، تو بیش تر از یک رهبر برای ما بودی ، تو پدر ما بودی ، دلمون همیشه برات تنگ می شه ))
در حالی که نیو یک ناجی است ، مورفیوس پدر معنوی ِ اوست . یک دیالوگ مهم دیگر ، که چیزی در مورد موجودیت ( (identity نیو آشکار می کند ، در فیلم اول - و در گفتگو - بین نیو و سایفر ( نماد یهودای خائن ) رخ می دهد . دیالوگ با سایفر شروع می شود که وقتی نیو به طور ناگهانی پشت سرش ظاهر می شود ، و او می ترسد .
سایفر سعی می کند تخم شک را در ذهن نیو بکارد .سایفر در تلاش برای رد این ایده است که نیو ناجی جهان است . سایفر پیشنهاد می کند که نیو به چیزی که او فکر می کند بیندیشد ، به این معنی که چرا او قرص آبی را انتخاب نکرد تا به دنیای مجازی و موهوم و بی خبری ِ شادی بخش برگردد ، در عوض قرص قرمز – را انتخاب کرد - که فقط نشانه حقیقت است ، هر چند که ناخوشایند است .
اما شاید مهمترین برخورد در فیلم اول بین نیو و اوراکل باشد که در آشپزخانه اش پلاکاردی دارد که روی آن نوشته شده (( خودت را بشناس )) . او از این پلاکارد به طور غیرمستقیم برای – راهنمایی - نیو استفاده می کند . وقتی اوراکل از نیو می پرسد آیا او فکر می کند برگزیده است ، نیو به اوراکل می گوید که واقعا نمی داند . نکته کلیدی برای نیو اعتماد و باور به خودش و اینکه خودش واقعا کیست می باشد . عیسی شناسی به انسان شناسی تنزل پیدا می کند ، فقط در عرفان و گفته های عیسی گفته می شود : (( خدا را بشناس و حقیقت را بشناس )) ، که در اینجا به خودت را بشناس تنزل پیدا می کند .
در اتاق انتظار در خانه اوراکل چندین کودک نابغه که نیروهای آینده نامیده شده اند حضور دارند . مسیحان بالقوه که می توانند قاشق ها را خم کنند و مکعب ها را به پرواز در آورند . یک کودک که قاشق خم می کند نیو را راهنمایی می کند که مشکل خم کردن ذهن است نه خم کردن قاشق . اما چنین چیزی در یک جهان کاملا ذهنی پذیرفته است . در این سکانس و سکانس های مشابه می فهمیم که نیو فقط یک مسیح در حال آموزش است . همانطور که اوراکل می گوید : (( تو هدیه ای دریافت کرده ای ، اما به نظر می رسه منتظر چیزی هستی ))
نیو بر خلاف مسیح ، تصویر مسیح گونه ای از خود ندارد . در حقیقت او ایام دشواری برای باور خود و تواناییهایش برای اتمام ِ ماموریتش دارد . در هر دو فیلم دوم و سوم او به طور مکرر می گوید : (( ای کاش میدونستم که چه باید بکنم )) . و در ماتریکس دوم او نمی پذیرد که کید را نجات داده باشد – در حالیکه کید آمده بود نیو را به عنوان ناجی خود ببیند -
در عوض نیو می گوید : (( تو خودت ، خودت را نجات دادی )) .
چنین شک و نگرانی به خود ، ویژگی مسیح در انجیل ها نیست . و دیدن رستگاری به عنوان یک برنامه کمک به خود انسان بیشتر هماهنگ با عرفان یا حتی خود شیفتگی است تا اینکه شبیه به خبرهای خوب مسیح باشد . انجیل نوین بیشتر هماهنگ با جریان فرهنگی ِ فرهنگ ِ خودشیفته ی ِ پست مدرن غربی ما است . تنها داستان انجیل که به ما همه چیز را درباره اینکه مسیح چقدر از خودش می دانست قبل از بلوغ و پیامبری در لوقا بخش دوم 41 تا 52 آمده است . این انجیل به می گوید مسیح همانطور که از نظر سنی رشد می کرد از نظر خرد هم رشد می کرد . این به آن معنی است که او دانش خود را درباره اینکه چه کسی بوده و خداوند از او چه خواسته است را به مرور زمان کسب کرده است .
این کاملا متفاوت با چیزی است که مورفیوس درباره نیو - قبل از تصمیم نیو برای مبارزه با اسمیت در ایستگاه مترو می گوید - : (( او شروع به باور خودش کرده )).
ما جایی را پیدا نمی کنیم که مسیح دچار بحران هویت یا تجربه تغییر ( conversation experience ) شده باشد در جایی که او تبدیل به کسی شود که نبوده یا به شکلی که قبل از آن خود را ندیده باشد ، ببیند .
مسیح در اولین انجیل ، مرقس ، درباره رسالتی برای مرگ بخاطر دیگران قبل از رویارویی با قیصر فیلیپی در مرقس 8 ، که ما ظاهرا فکر می کنیم درباره نیمه راه در طول رسالتش اتفاق افتاده است .
اولین باری که سوال توسط پطرس درباره هویت مسیح پاسخ داده می شود ، در سه فصل مستقیم ( مرقس 10-8 ) که مسیح آشکار می کند که او باید رنج های بسیاری بکشد ، باید کشته شود ، و در روز سوم به آسمان می رود . این قسم استعارات پیش بینی مصائب و تجدید حیاتresurrection) ) در مرقس ( 10:45) حتی وقتی که مسیح می گوید مرگ او برای بسیاری رستگاری خواهد بود .
گرچه به شکل جالبی ، در هیچ یک از این پیش بینی های مصائب ، مسیح به طور مشخص به مصلوب شدن اشاره ای نمی کند . شاید او پیش بینی نکرده بود که در نهایت پایان زندگیش چگونه خواهد بود تا وقتی که زمانش برسد . اما به طور مشخص او قبل از آخرین سفرش به اورشلیم مرگی فداکارانه و جبرانی (atoning) را انتظار داشت .
نیو این بصیرت ( (clear را ندارد که اتفاقات آینده را در زندگیش ببیند . او همواره جرات کمتری دارد چون او نمی داند چه چیزی پیش می آید تا وقتی که آن چیز روی دهد .
Marching to Zion without a prayer
راهپیمایی به سوی زایان بدون یک نماز گزار
نیو ، شهر زایان و ساکنانش را با فداکاری خود در مبارزه با اسمیت نجات می دهد . اما نجات ِ آن ها از چه ؟ شهر نوع متفاوتی از زندگی نخواهد داشت . شهروندان ، کاراکترهایی جدید از مسیح نمی شوند . آن ها نفس راحتی می کشند و میل و برنامه دارند که به زندگی ِ قبل از حضور ماشین هایی که سعی داشتند آن ها را حذف کنند ، برگردند . فیلم های ماتریکس با اورشلیم جدیدی که از آسمان به زمین نازل می شود و بهشت و زمین با هم ادغام می شوند ، پایان نمی پذیرد . ماتریکس سوم با صحنه زیبای ِ شهر پایان می پذیرد ، اما ، همانطور که ستی به اوراکل می گوید ، همه این ها با برنامه کامپیوتری به وجود آمده است . در نهایت آن چیزی نیست جز یک وهم خوشایند ( (pleasant illusion . به جای اینکه شیر در کنار بره دراز بکشد ، ما به سادگی در پایان یک آتش بس موقت داریم . فداکاری نیو راه حلی بارز برای معمای انسانی فراهم نمی کند . عمل رهایی ِ نیو تضمینی موقت دارد این مساله نمایه ( (feature دیگری از سه گانه که متفاوت از پرتره مسیح در انجیل و دیگر نمایه های عهد جدید که در جستجوی زندگی جدیدی به وسیله رستاخیز جسمانی است را برای ما به همراه دارد .
همچنین از دیگر جنبه شبیه عرفان گرایی است ، بدین معنی که حیات ذهن و بودن در آگاهی به نظر می رسد آن چیزی است که خوبی و بدی هر دو اساسا به آن مربوط هستند
بازی های ذهنی جوهره موضوع است و حقیقت مجازی اغلب جای حقیقت را در سه گانه ماتریکس غصب می کند . با این وجود ، کیفیت های انسانی ِ مشخصی از نمایه های انسان در فیلم وجود دارد ، که شامل نیو می شود ، که برجسته شده و مورد تاکید قرار گرفته است .
این کیفیت ها دربردارنده عمل و روابط انسان ها در بهترین – حالت ها – هستند : ایمان ، امید و عشق
همانطور که در انجیل ، بزرگترین اینها عشق است .قطعا این منطبق بر آموزه های مسیح ( به خدا و دیگران با همه وجود عشق بورزید ) است .با این وجود،در مقابل ، توجه داشته باشید در حالیکه لینک و دیگران گردنبندهای شانس دارند،یا به سرنوشت اعتقاد دارند، هیچکدام از شخصیت های انسانی ِ اصلی نیایش نمی کنند .
وقتی ساکنان زایان در ایزدکده یکدیگر را ملاقات می کنند می شنویم که نیایش آغازین به وسیله یکی از اعضای کنسول انجام می شود . اما در حقیقت ، کاسلر به سادگی با همایش کنند گان صحبت می کند ، نه با خدا ، و سپس او مورفیوس را که یک موعظه کوتاه می کند را معرفی می کند . در حقیقت یک گفت و گوی عمیق با خدا در این فیلم ها وجود ندارد . حتی وقتی قهرمان ها ( (protagonists در تنگنای وحشتناکی قرار دارند . در حالیکه معمولا نور روشن کننده از طریق اوراکل می تابد ( که او در آخر فیلم یک برنامه باقی می ماند ) هیچ رابطه ی ِ انسانی با خدایی که فراتر از ماتریکس است وجود ندارد و خداوند هیچگاه برای مداخله صدا زده نمی شود . انسان ها ، حتی نیو که نمایه ی ِ مسیح است ، همچنان انسان هستند . در حقیقت ما می فهمیم که 5 یا 6 نیو ِ دیگر قبل از نیو ِ حاضر در فیلم وجود داشته اند . نیو در اینجا است تا آخرین شگفتی باشد که به داد – زایان – می رسد . به جای تاکید بر ظرفیتِ نیو برای شفا بخشی و رستگاری ، ماتریکس دوم نیو را سوپرمنی معرفی می کند که در فضا چرخ می زند .
ادعاهای انحصاری ( (exclusive claims برای مسیح در عهد جدید و برجسته کردن الوهیت ِ او ، پرتره ی ِ مسیح را از پرتره ی ِ نیو متمایز می کند .
نیو انسانی است که دارای قدرتهای گوناگونی مثل پرواز و پیش آگاهی است .صحنه ای که به خوبی بصیرت روحی نیو را آشکار می کند ، متناقضا ( (paradoxically صحنه ای است که او از نظر فیزیکی کور می شود ، و همچنان هاله دشمنش را می بیند . و به همین خاطر قادر به مبارزه است . اما چنین بصیرت های روحی نمی توانند نیو را بخشی از وجودِ الهی سه گانه ( (Trinitarian divine being کند . برعکس، او عاشق ترینیتی است که او هم انسان است . در پایان ماتریکس سوم ، صحنه ی ِ زیبایی از چمنزار را داریم که در آن اوراکل و ستی – دو برنامه دوست داشتنی – دیده می شوند . ستی از اوراکل می پرسد که آیا نیو برمی گردد . اوراکل فقط می تواند بگوید : (( گمان می کنم )) . این بسیار دور از داستان های ظهور حیات مجدد مسیح است . مسیح به وسیله بسیاری از انسان های راستین دوباره دیده شده است . نیو – ارتدوکس فقط می تواند امیدوار باشد که دوباره نمایه ی ِ منجی خود را ببیند .
مانند بعضی از مردم پست مدرن که می گویند : (( نشانم بده )) ، شخصیتهای داستان ، نیو را بیشتر بخاطر آنچه که از او دیده اند باور دارند ، نه بخاطر آنچه که او قول انجامش را در آینده داده است . آنهایی که در زایان زندگی می کنند فقط به آتش بس ِ زمین امیدوارند نه واقعیت زمین ( (truth on earth .
هیچکس در این فیلم ها هنگام مرگ نمی گوید : (( اکنون سرنوشت تضمین چیزهایی است که امید آن می رفت ، اعتقاد راسخ به چیزهایی که دیده نمی شوند )).
این درست است که یک استثناء ِ ممکن برای این نتیجه گیری وجود دارد که آن شخص مورفیوس است ، کسی که به نظر می رسد از ابتدا باور داشت ، و قبل از اینکه هیچ مدرک واقعی که نشان دهد نیو برگزیده است وجود داشته باشد . اما با این حال مورفیوس فقط یک انسان دیگر یا مرید نیو نیست . باور او به نیو بیشتر شبیه باور خداوند به مسیح در انجیل یوحنا است ، نه شبیه ایمان به انسان معمولی ( ordinary (mortalsدر انجیل ها . چیزی که فیلم های ماتریکس پیشنهاد می کنند ایمانی بر پایه ی ِ حقایق تاریخی نیست بلکه بر پایه ی ِ حقایق مجازی است ، پیامی ساخته کامپیوتر که در حقیقت بطور اثربخشی به درون ماتریکس اینترنت فرو کشیده می شود ، ساخته ای که امید زیادی دارد به تغییر دنیای مجازی از طریق برنامه های بهتر از دنیای حقیقی و حتما با مردمان بهتر ، یا با اعتماد بر کسی که به راستی انسان جدید ( New Man) است.
برای درک مساله ، نه فقط در انجیل ها صراحتا گفته می شود که مسیح آینده ای دارد ، و بعدا به زمین برمی گردد ، مسیح ِ برخاسته ، برخلاف نیو ، قول می دهد که با پیروانش باشد حتی در زمان فترت (متی 28 ) .در حالیکه نیو ممکن است کسی گمان بَرَد او مجددا ظاهر خواهد شد ، او مقصود (object ( امید ِ زندگی نمی شود . یا بر مبنای یک رابطه زنده ، هیچ کس در مورد او نمی تواند سرانجام بگوید : (( پادشاهی این جهان ، شایسته ی ِ پادشاهی خداوند و مسیح ِ او است ))
